|
مگس كش سوسك رو كشت، اما هيچ كس او را به خاطر سوء استفاده از اختياراتش محاكمه نكرد. + نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 15 اردیبهشت1387 و ساعت
0:56 |
تاريخچه تقلب از جايي شروع مي شود که «حسن کچل» براي نخستين بار به مکتب رفت. از بد ماجرا، همان روز امتحان ماهيانه کودکان مکتب بود؛ ليک حسن، از روي تنبلي، چشمان چپش را بر روي ورقه همزاد انداخت تا نکته اي بس ارزشمند از ورقه فوق الذکر دشت کند. اين بود که اولين تقلب تاريخ بشري رقم زده شد. البته اين تقلب با روشهاي بسیار ابتدايي (در مقابل ترفندهاي کنوني) صورت گرفت؛ بدين ترتيب که حسن با کلي زور زدن خود را به بالاي ورقه همزاد رسانيد و خيلي راحت مطالب را کش رفت. از آن به بعد، تقلب دوران طلايي خود را آغاز کرد. حال روشهايي از تقلب در امتحانات را برایتان بازگو می کنیم: روشهاي نوشتاري: 1- نوشتن روي کف پا، پس کله، پشت گوش، ... 2- نوشتن روي ميز، پشت نيمکت، زير نيمکت، پشت مانتوي دانش آموز جلويی، ... 3- نوشتن روي دستمال كاغذي، پاکت نامه، ... 4- نوشتن و لوله کردن تقلب و جاسازي آن در حفره هاي مختلفي از جمله بيني، دهن، فک پايين، دريچه آئورت، ... روشهاي باکلاس!: 1- استفاده از ماشين حساب هاي مهندسي 2- استفاده از آيينه، موچين، لوازم آرايش، فيلم، عکس، ... روشهاي بي كلاس!: 1- شیره مالیدن بر سر يکی از بچه درسخونها 2- خم کردن سر روي ورقه طرف به صورت تابلو + نوشته شده توسط محمد در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت
23:47 |
آب رادياتور ماشين بخور محتاج نامردان نباش!!!!!
ادامه جملات در ادامه مطالب.............. ادامه مطلب + نوشته شده توسط محمد در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت
23:23 |
کلاغ و طوطي هر دو سياه و زشت آفريده شدند طوطي شکايت کرد و خداوند او را زيبا کرد ولي کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نيکوست و نتيجه آن شد که مي بيني .طوطي هميشه در قفس کلاغ هميشه آزاد + نوشته شده توسط محمد در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت
23:20 |
چيزهايی كه ترجيح ميدين روی تخت اتاق عمل موقع جراحی نشنوين:
*آخ! اشتباه بريدم! *خدای من! منظورت چيه كه ازش برای قبول مسووليت مرگ امضا نگرفتين؟! + نوشته شده توسط محمد در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت
13:46 |
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون آمد.پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان یک ماشین به او زد.مرد به زمین افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداری از استخوان بشود.پیرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونیازی به عکسبرداری نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید." پیرمرد جواب داد:"متاسفم.او بیماری فراموشی دارد ومتوجه چیزی نخواهد شد وحتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟"پیر مرد با صدای غمگین وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم." + نوشته شده توسط محمد در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت
13:42 |
کشتی در طوفان شکست و غرق شد . فقط دو مرد توانستند به سوي جزیره ی کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.
+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 14 اردیبهشت1387 و ساعت
13:41 |
براي ديدن جوك ها به ادامه مطالب برويد.......... ادامه مطلب + نوشته شده توسط محمد در جمعه 13 اردیبهشت1387 و ساعت
11:8 |
هیچ گاه از داشتن دشمن نترس ، از انجام ندادن درست آرمان های خویش بترس
نتیجه گیری زود پس از رخدادهای مهم زندگی از بی خردی است
خموشی در برابر بدگویی از دوستان ، گونه ای دشمنی است + نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 و ساعت
9:53 |
یه روز، وقتی هیزم شکن مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ،
تبرش افتاد تو رودخونه.وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و
ازش پرسید:چرا گریه میکنی؟
هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. " آیا این تبر توست؟هیزم شکن جواب داد: " نه".
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نه.
فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب.هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید: که چرا گریه می کنی؟
" اوه فرشته، زنم افتاده توی آب "
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟
هیزم شکن فریاد زد: " آره "
فرشته عصبانی شد و گفت: " تو تقلب کردی، این نامردیه ".
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من... منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز
" نه" میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم تو میرفتی و با زن خودم می اومدی و من هم میگفتم" آره" . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره.
نکته اخلاقی این داستان اینه که هر وقت یه مرد دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و منطقیه !!! + نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 21 فروردین1387 و ساعت
12:46 |
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الاهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!
چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد یا کلیسا طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!
چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن یا کتاب مقدس سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین ردیف یک مکان مذهبی مثل کلیسا یا مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان کتب مقس و قرآن رو به سختی باور می کنیم!
چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!
چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!
خنده داره . اینطور نیست؟!
دارید می خندید؟
دارید فکر می کنید؟
این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است.
آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!!
خنده داره؟ ...... تاسف آوره. + نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت
11:51 |
1- همیشه از نام خانوادگی شما استفاده می شود 2- مدت زمان مکالمهی تلفنی شما حداکثر30 ثانیه است 3- برای یک مسافرت یک هفته ای تنها یک ساک کوچک دستی نیاز دارید. 4- در تمام شیشه های مربا و ترشی را خودتان باز میکنید. 5- دوستان شما توجهی به کاهش یا افزایش وزن شما ندارند. 6- جنسیت شما در موقع مصاحبهی استخدام مطرح نیست. 7- لازم نیست کیفی پر از لوازم بی استفاده را همه جا به دنبالتان بکشید. 8- ظرف مدت 10دقیقه میتوانید حمام کنید و برای رفتن به مهمانی آماده شوید. 9- همکارانتان نمیتوانند اشک شما را در بیاورند. 10- اگر در 34 سالگی هنوز مجردید، احدی به شما ایراد نمیگیرد. 11- رنگ اجزاء صورت شما در هر صورت طبیعی است. 12- با یک دسته گل میتوانید بسیاری از مشکلات احتمالی را حل کنید. 13- وقتی مهمان به خانهی شما میآید لازم نیست اتاق را مرتب کنید. 14- بدون هدیه میتوانید به دیدن تمام اقوام و دوستانتان بروید. 15- میتوانید آرزوی هر پست ومقامی را داشته باشید. 16- حداقل بیست راه برای بازکردن در هر بطری نوشابهی داخلی یا خارجی بلد هستید. 17- ضرورتی ندارد روز تولد دوستانتان را به خاطر داشته باشید. 18- ... و بالاخره روزی یک پیرمرد موفق خواهید شد. + نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت
10:14 |
سالگرد ازدواج
1) زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد. 2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟ 1)زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه 2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟) روز مرد 1) زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم 2) مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد) 40 روز بعد از تولد بچه 1) زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟) 2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟) 40 سال بعد 1)زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم 2)مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟ 2 ثانیه قبل از مرگ 1) زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم 2) مرد: گشنمه وصیت نامه 1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!! 2) مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید! اون دنیا 1)زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من... (و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت) 2)مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن!!!!!!! + نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 19 فروردین1387 و ساعت
10:0 |
يک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشين پونتياکش میکوبيد که بره خونه زن مسنی رو ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود. جو میتونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت: " من جو هستم و اومدم که کمکتون کنم." زن گفت:" من از سن لوئيز ميام و فقط از اينجا رد می شدم. بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن و اين واقعا لطف شما بود." وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد که بره، زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و جو به زن چنين گفت: "شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بودهام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا میخواهی که بدهيت رو به من بپردازی بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر، زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده. ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که میبايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. او داستان زندگی پيشخدمت رو نمیدانست و احتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره زن از در بيرون رفته بود. درحاليکه روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت. اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود، وقتی که نوشته زن رو میخوند: "شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بودهام و روزی يکنفر هم به من کمک کرد همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی که بدهيت رو به من بپردازی، بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت، به تختخواب رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد. وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت: "همه چيز داره درست ميشه. دوستت دارم، جو!" + نوشته شده توسط محمد در جمعه 16 فروردین1387 و ساعت
12:21 |
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد
-----------------------------------------------------------------------------------
هيچ وقت مغرور نشو......... برگ ها وقتی ميريزن که فکر ميکنند طلا شدند
-----------------------------------------------------------------------------------
زن خودش را خوشگل می کند چون خوب فهمیده که چشم مرد، تکامل یافته تر از مغز اوست!
----------------------------------------------------------------------------------- تو آسمون همیشه از یه ارتفاعی به بعد دیگه هیچ ابری وجود نداره، پس هر وقت آسمون دلت ابری شد، با ابرها نجنگ، فقط اوج بگیر.
----------------------------------------------------------------------------------
هر موقع خواستی از کسی جدا بشی یادت نره بهترین راه اینه که بهش بگی برای همیشه خدانگهدار، شاید طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشکنه ولی بهتر از اینکه منتظر بمونه.
----------------------------------------------------------------------------------
+ نوشته شده توسط محمد در جمعه 16 فروردین1387 و ساعت
11:32 |
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد که در يک دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفتهبود و در جاده اي روشن و تاريک راه مي رفت مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:+ اين مشعل و سطل آب را کجا مي بري؟; + نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 27 اسفند1386 و ساعت
22:3 |
شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد. بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد. پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود. مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد... + نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 27 اسفند1386 و ساعت
22:0 |
آقا و خانومي که چند وقتي بود باهم ازدواج کرده بودن پس از مدتي اتفاقات جالبي واسشون رخ مي ده + نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 27 اسفند1386 و ساعت
21:52 |
زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود و فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند ذکاوت گفت: بياييد بازي کنيمٍ ،مثل قايم باشک! ديوانگي فرياد زد: آره قبوله ، من چشم ميزارم! چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند. ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه! همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مرکززمين به راه افتاد دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت! طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق. آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....! اماعشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود. تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به عدد صد نزديک مي شد که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام.... همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود! بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبري نبود ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: ديوانگي عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است. ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد. صداي ناله اي بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت. شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت: حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني ، فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند. عشق کور کورانه نهایت دیوانگی است + نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 27 اسفند1386 و ساعت
10:25 |
با فرارسيدن يکي از جشنهاي مقدس در هند زني فقير که شوهرش فلج بودبه 3 فرزند گرسنه اش قول داد که در روز جشن مواد خوراکي کافي براي آنها تهيه کند.آن زن اطمينان داشت که خداوند پول کافي برايش خواهد فرستاد تا بتواند در روز جشن فرزندان گرسنهء خود را سير کند.او به پشتوانهء اين ايمان وارد فروشگاهي شد و تقاضاي مواد خوراکي کرد.مرد فروشنده از او پرسيد چقدر پول مي تواند بپردازد.زن گفت:شوهرم سالهاست بيمار است و من در واقع هيچ پولي ندارم.اما مي توانم دعا کنم.مرد فروشنده که فرد بي ايماني بود با طعنه به زن گفت:دعايت را روي کاغذ بنويس به اندازهء آن مي تواني از اينجا خوراکي ببري.زن بي درنگ نوشته اي از جيب خود در آورد و به فروشنده داد و گفت:اين دعاي کوچک من است ديشب در حالي که بالاي سر شوهرم بودم آن را نوشتم.روي کاغذ نوشته شده بود:"خدايا تو پناه من هستي تو هر چه را که براي جشن نياز دارم فراهم خواهي کرد.حتي بيش از آن تا آنها را با ساير کودکان فقير قسمت کنم." مرد فروشنده دعا را خواند و در حالي که مي خنديد کاغذ را روي ترازو گذاشت و گفت:حالا مي بينم دعاي تو با چه مقدار خوراکي برابر خواهد بود.مرد با نهايت تعجب ديد با گذاشتن يک کيسه آرد روي ترازو عقربهءآن تکان نخورد.پس ناچار مواد ديگري را اضافه کرد اما باز هم هيچ اتفاقي نيفتاد.او سرانجام در حين ناباوري به زن فقير گفت:نمي فهمم امروز چه خبر شده اما من به وعدهء خود عمل مي کنم .از اين فروشگاه هر چه مي خواهي بردار زيرا به نظر من وزن کاغذ کوچک تو بيش از تمام مواد اين فروشگاه است. زن فقط چيزهايي را که براي جشن احتياج داشت برداشت و با چشماني اشکبار از مرد فروشنده تشکر کرد و با صدايي بلند خدايي را که دعايش را شنيده و نيازش را بر طرف ساخته بود شکر ميکرد. مرد فروشنده بعدا متوجه شد که ترازويش خراب شده اما از خود پرسيد چرا دقيقا در همان زمان ترازو خراب شده و چرا آن زن قبل از آمدنش به آنجا بايد دعايش را روي کاغذ بنويسد. به دنبال اين ماجرا قلب فروشنده نيز دگرگون شده او هم از عابدان و عاشقان يهوه خداي زنده شد + نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 27 اسفند1386 و ساعت
10:15 |
|
|